کامران

نظرات شخصی

کامران

نظرات شخصی

پیرمرد و شلغم

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۱۹ ب.ظ

داستان قدیمی آن پیرمرد که می خواست شلغم را بیرون بکشد و دست میبرد به برگهای شلغم و همسر ایشان شال کمر شوهرش را میگیرد تا کمک کند باهم شلغم را بکشند بیرون و میخواندند: بیا بیا بیرون بیا از دل خاک بیرون بیا از این طرف یا اون طرف بیرون بیا از دل خاک بیرون بیا...

گوشتم تمام شده بود یاد شلغم افتادم. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۵
ح م کامران نیرومند

نظرات  (۵)

۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۶ پرتقالِ دیوانه
وای من یادمه این داستانوِتوی ادبیات ابتدایی بود :))
:)))))
مگه این رادیو‌بلاگیها میزاره آدم در برابر یه پست جدی باشه.
پاسخ:
جدی جدی ایشان روحم را شاد میکنند و روح شما هم جدی شاد باد.
۲۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۷ رادیو بلاگی ها
این پستتون سوژه شد :)
پاسخ:
یکی گفت با لوبیا جمله بساز!
من هم گفتم: کوچولو بیا!
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۹ خانم لبخند
نشنیده بودم این پیرمرد و شلغم رو..
پاسخ:
شنیدن کی بود مانند دیدن، ۲۷ سال پیش تو برنامه کودک بود!
۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۸ آقاگل ‌‌‌‌
ربط گوشت و شلغم بعد چیه؟ :))

پاسخ:
وقتی گوشت نیست شلغم سلطانه،  ضرب المثل قدیمیه. البته مطلب خیلی بی ربط بود فقط خاطره ای بود که جرقه زد و خامش شد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی