کامران

نظرات شخصی

کامران

نظرات شخصی

به اسما، با عشق وفلاکت

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۱۷ ب.ظ

( داستان کوتاه اثر سالیننجر با عنوان For Esme- with love and squalor، دوران دانشجویی کمی از این داستان را ترجمه کرده بودم، حدود ۱۴ سال پیش)

به اسما- با عشق و فلاکت

درست همین اواخر یک دعوتنامه عروسی را که در تاریخ هجده آوریل در انگلستان برگزار می شد را از طریق پست هوایی دریافت کردم. شاید این عروسی همانی بود که می توانستم شانس رفتن به آن را به خود بدهم. وقتی دعوتنامه رسید که واقعا می توانستم با هواپیما به خارج بروم، مخارج اهمیتی نداشت. با این همه وقتیکه درباره موضوع بطور مبسوط با همسرم صحبت کردم، که زن سرسخت و نفس گیری هست، به یک دلیل تصمیم گرفتیم که سفر انجام نشود و آن اینکه من فراموش کرده بودم که قرار است مادر زنم دو هفته از ماه آوریل را با ما سر کند. من واقعا مادر گرنچر را زیاد نمی دیدم، و او هم جوانتر نشده است. پنجاه و هشت سالش است، هر چند قبول نمی کند.

به هر حال علیرغم این من هر جا که باشم فکر نکنم کسی باشم که از روی اعتراض ازدواج را به هم بزنم. بنابراین به کارم ادامه دادم و نکاتی جالب در مورد عروس آنطور که شش سال پیش او را شناخته بودم، نوشتم. خوب پس شود اگر نکته های من لحظه ای چند سبب دلواپسی داماد، که من او را ندیده ام، شود. در اینجا هدف جلب رضایت کسی نیست، بیشتر هدف تزکیه و راهنمایی است.

در آوریل هزار و نهصد و چهل و چهار من در میان شصت مرد آمریکایی ثبت نام شده ای بودم که دوره آموزشی نسبتا تخصصی در مورد مسائل پیش از حمله زیر نظر اداره اطلاعات بریتانیا در دوون انگلستان می گذراندیم. و همانطور که به عقب نظر می کنم، به نظرم ما واقعا تک بودیم، هر شصت نفرمان، طوریکه در کل دسته یک نفر آدم معاشرتی هم نبود.

ما اصلا از تیپ افراد نامه نویس بودیم و هر وقت که خارج از خط وظیفه با هم صحبت می کردیم معمولا اینطور بود که سؤال می کردیم که طرف جوهر اضافه دارد یا نه؟ وقتیکه نامه نمی نوشتیم یا سر کلاس نبودیم هر کدام از ما راه خودش را می رفت. راه من در روزهای صاف به مسیرهای دایره ای تماشایی اطراف روستا ختم می شد. در روزهای بارانی معمولا جای خشکی می نشستم و کتاب می خواندم که اغلب به طول یک تبر از میز پینگ پنگ فاصله داشت.

دوره آموزشی سه هفته طول کشید و یک روز شنبه که باران شدیدی می آمد تمام شد. برنامه ریزی شده بود که ساعت هفت شب آخر، تمام گروه با قطار به لندن بروند و شایع بود که قرار است به قسمتهای هوابرد و پیاده نظام گماشته شویم که برای پهلوگیری کشتی ها در روز دی فراخوانده شده بودند. تا سه بعد ظهر تمام متعلقات را که شامل محفظه برزنتی ماسک گاز که پر از کتابهایی بود که از آن ور آب آورده بودم، توی ساک سربازی ریختم ( خود ماسک ضد گاز را کنار یکی از پنجره های کشتی موریتانیا چند هفته پیش جا گذاشته بودم و کاملا آگاه بودم که اگر دشمن از گاز شیمیایی استفاده کند به آن چیز بی مصرف سر فرصت دسترسی نداشتم). یادم می آید که کنار آخرین پنجره پناهگاه پیش ساخته مان مدتی طولانی ایستاده بودم و به باران حزن انگیزی که مایل می بارید نگاه می کردم، انگشت اشاره ام بد جور می خارید، همه اش همین.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۵
ح م کامران نیرومند

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی